تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

☆☆☆آلاچیق پریسا ☆☆☆

☆☆☆آلاچیق پریسا ☆☆☆

بهترینها

شازده کوچولو و روباه : مرا اهلی کن!آنتوان دوسنت اگزوپری

سلام دوستان گلم

ممنونم که تو این مدت از احوالاتم جویا شدین و نگرانم بودین.خب من خوبم ُ نه کامل.

ولی خوب تر از روزای قبل هستم .

و الان می خوام یه داستان شیرین و پند آموز که خیلی دوس داشتنی هستش رو براتون بزارم.

راستی نفس جان طبق قولی که به شما داده بودم ُ تو ادامه حرفام مطلب درخواستیتون رو میزارم.

داستان شازده کوچولو و روباه:

شازده کوچولو به باغ بزرگی پر از گلهای سرخ رسید و گفت : « سلام ، صبح به خیر .»
گلهای سرخ گفتند : « سلام ، صبح به خیر .»
شازده کوچولو به آنها خیره شد. همه ی آنها شبیه گل خودش بودند . با شگفتی از آنها پرسید : « شما کی هستید ؟»
گلهای سرخ گفتند : « ما گل سرخ هستیم .»
شازده کوچولو آهی کشید و ناگهان دلش مملو از غم واندوه شد. آخه گلش به او گفته بود که توی تمام دنیا منحصر به فرد ویگانه است و عین او در هیچ کجای عالم پیدا نمی شود و حالا اینجا پنج هزار تا گل مثل او ، آن هم فقط در یک باغ!
پیش خود فکر کرد : « اگر گل من این گلستان را می دید بد جوری توی ذوقش می خورد و آبرویش می رفت... وبرای اینکه مورد تمسخر قرار نگیرد سخت به سرفه می افتاد و هی سرفه می کرد و خود را به مردن می زد . من هم مجبور می شدم وانمود کنم که دارم ازا و پرستاری می کنم؛ چون در غیر این صورت او برای تحقیر وسرافکندگی من هم شده واقعاً خودش را تلف می کرد... »
و باز یکبار دیگر توی دلش گفت : « مرا باش که فکر می کردم با این گل منحصر به فرد خود در دنیا ، چقدر ثروتمندم ؛ در حالی که در حقیقت همه چیزی که داشتم فقط یک گل سرخ معمولی بود و با این گل و آن سه تا آتشفشان که تا سر زانویم هستند ویکی شان هم شاید برای همیشه خاموش باقی بماند ، من اصلاً شاهزاده ی بزرگی به نظر می رسم .»
و همان طور که روی علف ها دراز کشیده بود ، اشک از چشمانش جاری شد.
در این هنگام بود که سر وکلّه ی یک روباه پیدا شد.
روباه گفت : « سلام . صبح بخیر »
شازده کوچولو مؤدبانه پاسخ داد : « سلام ، صبح بخیر .» ولی هر چقدر اطراف را نگاه کرد ، چیزی ندید.
صدا گفت : « من اینجام ، زیر درخت سیب ...»
شازده کوچولو گفت : « تو کی هستی ؟ چقدر خوشگلی!»
روباه گفت : « من یک روباه هستم. »
شازده کوچولو به او گفت : « بیا با من بازی کن . من خیلی دلم گرفته و غمگینم .»
روباه گفت : « من نمی توانم با تو بازی کنم . آخه اهلی نیستم »
شازده کوچولو آهی کشید و گفت : « مرا ببخش.» بعد کمی فکر کرد و پرسید : « اهلی یعنی چی ؟»
روباه گفت : « تو این طرفها زندگی نمی کنی. دنبال چی می گردی؟ »
شازده کوچولو گفت : « در جستجوی آدمها هستم. نگفتی اهلی یعنی چی ؟ »
روباه گفت : « آدم ها تفنگ دارند و شکار می کنند . این کارشان واقعاً عذاب آور است . آنها همچنین مرغ وماکیان پرورش می دهند و تنها فایده شان هم همین است. تو دنبال مرغ می گردی؟ »
شازده کوچولو گفت : « نه . من دنبال دوست می گردم . اهلی چه معنایی دارد ؟ »
روباه گفت : « اهلی کردن چیزی است که مدتهاست فراموش شده. اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن...»
_ ایجاد علاقه کردم ؟
روباه گفت : « درسته . مثلاً در حال حاضر تو برای من فقط یک پسر بچه هستی مانند هزاران پسر بچه ی دیگر ومن هیچ احتیاجی به تو ندارم و تو هم هیچ احتیاجی به من نداری. من هم برای تو فقط یک روباه هستم مانند هزاران روباه دیگر ؛ اما اگر تو من را اهلی کنی ، ما به یکدیگر نیازمند خواهیم شد. آن وقت تو برای من منحصر به فرد ویگانه می شوی و من برای تو منحصر به فرد ویگانه. »
شازده کوچولو گفت : « دارم یواش یواش  می فهمم . یک گلی هست... که فکر می کنم من را اهلی کرده ... »
روباه گفت : « امکان داره . چون روی کره ی زمین همه جور چیز می شود دید .»
شازده کوچولو گفت : « اوه نه ! آن روی زمین نیست. »
روباه که به نظر می رسید تعجب کرده ، گفت : « روی یک سیاره ی دیگه است؟ »
_ آره .
_ روی آن سیاره شکار چی هم پیدا می شود ؟
_ نه .
_ وای ، چه جالب! و مرغ وپرنده چطور ؟
_ نه.
روباه آهی کشید و گفت : « هیچ جای عالم کامل و بی نقص نیست .»
بعد کمی مکث کرد و دنباله ی کلام قبلی اش را گرفت و گفت : « زندگی من در اینجا یکنواخت است. من مرغ و جوجه شکار می کنم و آدمها هم مرا . همه ی مرغ و جوجه ها شبیه هم هستند و همه ی انشانها هم همین طور . به همین خاطر کمی دچار کسالت شده ام ؛ اما اگر تو من را اهلی کنی ، زندگیم مملو از نور وشادمانی می شود. باصدای پایی آشنا می شوم که با هر صدای پای دیگر فرق خواهد داشت . صدای پایدیگران باعث می شود با عجله به سوراخ زیرزمینی خود فرار کنم ؛ اما صدای پای تو ، همچون آوای دلنواز موسیقی مرا از لانه ام بیرون خواهد کشید. ضمناً به آنجا نگاه کن! آن گندم زار را می بینی ؟ من نان نمی خورم و گندم برایم هیچ فایده ای ندارد . آن گندم زار ها هم مرا به یاد هیچ چیزی نمی اندازند واین واقعاً غم انگیز است! اما تو موهایی به رنگ طلایی داری و وقتی که مرا اهلی کردی ، عالی می شود ؛ چون گندم هم به رنگ طلاست و با دیدن آن من به یاد تو می افتم و صدای وزش باد را که در لابلای گندمزار می پیچد دوست خواهم داشت... »
بعد ساکت شد و برای لحظاتی طولانی به شازده کوچولو خیره شد. سپس گفت : « به تو التماس می کنم ... مرا اهلی کن! »
شازده کوچولو در جواب گفت : « خیلی دلم می خواهد ؛ ولی وقت چندانی ندارم . باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیز ها هست که باید از آنها سر در بیاورم .»
روباه گفت : « فقط وقتی می توانی چیزی را درک کنی که آن را اهلی کنی. آدم ها دیگر وقت ندارند چیزی را بفهمند. آنها همه چیز خود را به شکل آماده از فروشگاه ها می خرند ؛ اما چون هیچ فروشگاهی وجود ندارد که کسی بتواند از آنجا دوست خریداری کند ، آدمها بدون دوست مانده اند. تو اگر واقعاً به دنبال یک دوست می گردی ، خب مرا اهلی کن! »
شازده کوچولو گفت : « برای اهلی کردن تو باید چه کار کنم ؟ »
روباه جواب داد : « باید خیلی صبور باشی. ابتدا کمی دور تر از من ، این طوری روی علفها می نشینی. من زیر چشمی به تو نگاه می کنم و تو هیچی نمی گویی ، چون زبان منشأ همه ی سو ء تفاهمات است ؛ ولی هر روز می توانی قدری نزدیک تر بنشینی...»
روز بعد شازده کوچولو دوباره پیش روباه آمد .
روباه گفت : « باید سعی کنی در همان وقت دیروز بیایی. برای مثال ، اگر دساعت چهار بعد از ظهر بیایی آن وقت من از ساعت سه احساس شادی خواهم کرد و همانطور که زمان می گذرد ، شادتر و شادتر می شوم. در ساعت چهار دلم شور می زند و احساس نگرانی می کنم و در این لحظات است که ارزش خوشبختی را درک می کنم ؛ اما اگر تو هر وقت دلت خواست بیایی ، آن وقت من از کجا بفهمم که کی باید قلبم را برای ابراز محبت به تو آماده کنم ... به هر حال هرچیزی باید طبق آیین و مراسم خاصی انجام بگیرد.»
شازده کوچولو گفت : « آیین و مراسم چیه ؟ »
روباه گفت : « این هم چیزی است که مدتها ست فراموش شده. آیین و مراسم باعث می شود که روز یا ساعتی خاص با روزها  وساعت های دیگر زندگی فرق داشته باشد. برای مثال ، شکار چیان روباه در میان خود رسم وآیینی دارند و آن این است که پنجشنبه ها را با دختران ده می رقصند. به همین خاطر پنجشنبه ها برای من روز بسیار خوبی است. چون می توانم با خیال راحت در میان تاکستانها پرسه بزنم. حالا اگر شکارچی ها ، به طور نا منظم وهر وقت دلشان خواست می رفتند وبا دختران دهکده می رقصیدند ، آن وقت همه ی روزها برای من شبیه یکدیگر می شد و دیگر هرگز تعطیلی نداشتم. »
بدین ترتیب بود که شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و هنگامی که لحظه ی وداع فرا رسید ، روباه گفت: « اوه! ... با رفتن تو من گریه خواهم کرد.»
شازده کوچولو گفت : « این دیگه تقصیر خودت است. من اصلاً دلم نمی خواست موجب آزار و اذیت تو شوم ، تو خودت از من خواستی که اهلی ات کنم. »
روباه گفت : « آره ، حق با توست. »
شازده کوچولو گفت : « حالا باز هم می خواهی گریه کنی؟ »
روباه گفت : « آره . گریه می کنم. »
_ آخه گریه کردن هیچ فایده ای به حال تو ندارد .
روباه گفت : « چرا به من کمک می کند . به خاطر رنگ گندم زار .» بعد به گفته ی خود افزود : « حالا برو و نگاه دیگری به آن گلهای سرخ بینداز ، تا خودت متوجه شوی که گل تو به راستی در دنیا منحصر به فرد و یکتاست . آن وقت برگرد و بامن خدا حافظی کن و من به عنوان هدیه رازی را به تو خواهم گفت. »
شازده کوچولو به سراغ گلهای سرخ رفت تا دوباره به آنها نگاهی بیندازد. وقتی به آنها رسید ، گفت : « هیچ کدام از شما شبیه گل من نیستید. شما هنوز هیچی نیستید ؛ چون هیچ کس شما را اهلی نکرده است و شما هم کسی را اهلی نکرده اید. شماها مثل روباه من در روز های اول می مانید ، آن موقع او روباهی بود شبیه هزاران روباه دیگر ؛ اما از زمانی که او را با خود دوست کرده ام حالا در جهان یکتا و منحصر به فرد است.»
و با این حرف ها ، گلهای سرخ ناراحت شدند.
شازده کوچولو به حرفش ادامه داد : « شماها خیلی زیبایید ؛ اما تو خالی هستید . برای شما نمی شود مرد . البته مطمئناً گل من هم از نگاه یک رهگذر عادی ، شبیه شماست ؛ اما برای من او خیلی مهمتر از همه ی شماست ، به خاطر اینکه او تنها گلی است که به او آب داده ام ، تنها گلی که او را در زیر حباب شیشه ای قرار داده ام ، تنها گلی که برایش حفاظی درست کرده ام ، تنها گلی که کرمهای روی آن را کشته ام ( البته به جز دو یا سه کرمی که برایش تبدیل به پروانه شوند.)او تنها گلی است که به غرولندها یا خودستاییها ، یا گهگاه سکوت او گوش داده ام. به خاطر اینکه او گل سرخ من است. » 
شازده کوچولو بعد از دیدار از گل سرخها به نزد روباه باز گشت و گفت : « خدا نگهدار! »
روباه گفت : « خدا نگهدار ؛ اما رازی که قرار بود به تو بگویم خیلی ساده است : فقط بادل است که می توانی هر چیزی را خوب ببینی . چشم ، آنچه را که اساسی است نمی بیند.»
شازده کوچولو برای اینکه مطمئن شود گفته ی او را به خاطر سپرده است آن را تکرار کرد : « چشم آنچه را که اساسی است نمی بیند.»
_ عمری را که به پای گل خود صرف کرده ای باعث شده که برایت اینقدر عزیز و مهم باشد.
_ شازده کوچولو دوباره برای اینکه مطمئن شود این حرف روباه را نیز به خاطر سپرده است ، آن را تکرار کرد : « عمری را که به پای گل خود صرف کرده ای باعث شده که برایت اینقدر عزیز و مهم باشد .»
روباه گفت : « آدمها این حقیقت اساسی را فراموش کرده اند ؛ اما تو نباید آن را از یاد ببری. به خاطر داشته باش که هرچیزی را اهلی کردی تا آخر مسئول آن خواهی بود . پس اکنون مسئول گل خود هستی ... »
شازده کوچولو برای اینکه مطمئن شود گفته ی روباه را به خاطر سپرده است آن را دو باره تکرار کرد : « من مسئول گل سرخ خود هستم ...»

ادامه حرفام
+ نوشته شده در جمعه 1391/02/01 ساعت 22:20 به دستان پریسا |

تشکر

سلام دوستان گلم

عید همگی مبارک.امیدوارم ۹۱ سال خوبی برا همه شما دوستان گلم شود.

ممنون از همه اونایی که نگرانم شدن و اومدن تا ازم خبری بگیرن.

ولی دوستان عزیزم من کمی کسالت دارم و نمی تونم به شما ها سر بزنم.از همه تون شرمنده ام.

ایشالله وقتی سلامتی کاملم رو بدست آوردم

میام و از خجالت دوستان گلم در میام.

موفق و سلامت باشین.

 

........................................................................................................................

مخصوص نوشت:نفس جان یا نفس بانو یا آیدا خانوم سلام می کنم خدمت شما دوست عزیزم.

آیدا خانوم عزیزم ُ من نمی دونم که شما منو تو دنیای واقعی میشناسین یا نه!حتی نمی دونم که من هم شما رو میشناسم یا نه!(البته یه حدسهایی میزنم که نمی دونم اون طرفی که من فکر می کنمُ هستین یا نه)

به هر حال.ممنون که میاین و بهم سر میزنین و انتقاد و پیشنهاد می کنین.

چشم.به روی چشم

در اولین فرصتی که حالم خوب بشه ُ میام و خواسته شما رو انجام میدم.

فقط باید یادم بندازین ُ چون فکر نکنم به این زودیا خوب بشم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1391/01/17 ساعت 12:2 به دستان پریسا |

عشق چیست؟

 

عشق لذتی اغلب مثبت است که موضوع آن زیبایی است . همچنین احساسی عمیق، علاقه‌ای لطیف و یا جاذبه‌ای شدید است که محدودیتی در موجودات و مفاهیم ندارد و می‌تواند در حوزه‌هایی غیر قابل تصور ظهور کند

عشق و احساس شدید دوست داشتن می‌تواند بسیار متنوع باشد و می‌تواند علایق بسیاری را همچون دلباخته شدن شامل شود.

در بعضی از مواقع، عشق بیش از حد به چیزی می‌تواند شکلی تند و غیر عادی به خود بگیرد که گاه زیان آور و خطرناک است و گاه احساس شادی و خوشبختی می‌باشد. اما در کل عشق باور و احساسی عمیق و لطیف است که با حس صلح‌دوستی و انسانیت در تطابق است.عشق نوعی احساس عمیق و عاطفه در مورد دیگران یا جذابیت بی انتها برای دیگران است. در واقع عشق را می‌توان یک احساس ژرف و غیر قابل توصیف انسانی دانست که فرد آنرا در یک رابطه دوطرفه با دیگری تقسیم می‌کند. با این وجود کلمه «عشق» در شرایط مختلف معانی مختلفی را بازگو می‌کند: علاوه بر عشق رمانتیک که آمیخته ای از احساسات و میل جنسی است، انواع دیگر عشق مانند عشق عرفانی و عشق افلاطونی، عشق مذهبی، عشق به خانواده را نیز می‌توان متصورشد و درواقع این کلمه را می‌توان در مورد علاقه به هرچیز دوست داشتنی و فرح بخش مانند فعالیت‌های مختلف و انواع غذا به کار برد. «گراهام را دوست دارم».


ادامه حرفام
+ نوشته شده در سه شنبه 1390/12/16 ساعت 19:37 به دستان پریسا |

واییییییییییییی آخییییییییی نی نی ها رو نگاه

 

ببین اینا چقدر نازن.... 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


ادامه حرفام
+ نوشته شده در یکشنبه 1390/11/23 ساعت 11:36 به دستان پریسا |

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دلم گرفته

سلام

امروز رفته بودم کمیسیون پزشکی

یکی از بستگانم رو برده بودم.

بماند که به ما گفته بودن ساعت ۱۱:۳۰ نوبت شماست و یه ربع به ۱۲ پزشکاشون اومدن.

خیلی هم معطل شدیم تا بفرستنمون تو....

الاوه بر ما به ۷ و۸ نفر دیگه هم گفته بودن ۱۱:۳۰ اینجا باشین.

ای خداااااااااااااااااا دلم ریش ررریش شد وقتی مرررریضای دیگه رو دیدم.

یکی رو آورده بودن که فقط گریه می کرد(نمی دونم مریضیش چی بوده)

یکی رو آورده بودن که می گفتن تصادف کرده و مغزش رو عمل کردن

بعد عمل یه دستش اصلا کار نمی کنه + اینکه عقلش رو هم از دست داده.

یه جوونی رو هم باباش آورده بود که طفلکی خیلی خوشتیپ و کاملا عادی به نظر میومد

ولی باباش پیش جمع همچین خوردش می کرد که من دلم می خواست خفه اش کنم.

به همه میگفت من مریض نیستم پسرم مریضه و بیخودی عصبانی میشه ُ فکر نکنین که من مریضمااااااااااااا.

یه جوون دیگه رو هم یه افسر دست بسته آورده بود که اون طفلکی هم خیلی خوشتیپ و برومند بود.

اونم مثل اینکه مشکل داشت ُ زود زود حرفای نا مربوط میزد.

خدا جونم آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا همه درد دارن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مگه خودت ما رو نیافریدی پس درد برا چیه؟؟؟؟؟؟؟؟

می دونم که ما بنده های خوبی نبودیم ولی آخه...............

خدا جون تو ارحم الراحمینی .......

کمکمون کن خداااااااااااااا

به داد بنده هات برس

ببخشین حالم اونقدر خراب بود که نمی دونستم چه طوری خودمو خالی کنم.

حتی تو راه چندین با کم مونده بود بزنم به ماشینهای دیگه....

وقتی هم داشتم سوار ماشین میشدم ُ یه ماشین زد به دستم و رفت(حتی تو اون لحظه درد رو هم احساس نکردم.بعدا فهمیدم که خیلی دستم درد می کنه)

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/11/16 ساعت 14:10 به دستان پریسا |

عکسای جالب

امیدوارم خوشتون بیاد

اینا همشون از مواد طبیعی درست شدن


ادامه حرفام
+ نوشته شده در یکشنبه 1390/11/02 ساعت 19:30 به دستان پریسا |

ماجرای عشق شهریار

هوشنگ طيار شاگرد و دوست و همشهري شهريار از عشقي كه نقطه عطف زندگي او و عاملي در روي آوردن شهريار به ادبيات است، سخن گفت.

هوشنگ طيار شاعر و از شاگردان و دوستان شهريار در گفتوگو با فارس گفت: زمانيكه شهريار براي خواندن درس پزشكي به تهران آمد، همراه با مادرش در خيابان ناصرخسرو كوچه مروي يك اتاق اجاره ميكند. آنجا عاشق دختر صاحب خانه ميشود. صحبتي بين مادران آنها مطرح ميشود و يك حالت نامزدي بوجود ميآيد. قرار ميشود كه شهريار بعد از اينكه دوره انترني را گذراند و دكتراي پزشكي را گرفت با دختر عروسي كند. برو ادامه مطلب...


ادامه حرفام
+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/07 ساعت 18:2 به دستان پریسا |

شب یلداتون پیشا پیش مبارک

آداب و رسوم شب یلدا

معمولاً در شب یلدا رسم بر این است که صاحبخانه، دیوان حافظ را به بزرگتر فامیل که سواد دارد، میدهد. سپس هر یک از میهمانان نیت کرده و بزرگِ مجلس، این جمله را میگوید و تفعلی به گنجینه حافظ میزند: «ای حافظِ شیرازی/ تو محرم هر رازی/ بر ما نظر اندازی/ قسم به قرآن مجیدی که در سینه داری…» یا هر چیزی شبیه به این. این رسم یکی از رسوم پرطرفدار شب یلداست که امروزه با فنآوری روز نیز بهروز شده. به طوری که در بعضی خانوادهها به جای کتاب حافظ، از فالنامه، نرمافزار تفعل مجازی در رایانه و… برای انجام این رسم استفاده میکنند که سرگرمی خوبی برای خانوادهها در این شب بلند سال است.

جشن یلدا در ایران امروز
جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شب‎نشینی اعضای خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار می‎شود. آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوههای گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند. در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پری آن، آینده گویی میکنند.


ادامه حرفام
+ نوشته شده در دوشنبه 1390/09/28 ساعت 16:53 به دستان پریسا |

شاعر سوخته دل

تا سحر دوش سخن از رخ زیبای تو بود

چشم بی خواب مرا شادی رویای تو بود

روزگاریست که تا صبح سخن می رانیم

غرض از صحبت دیرینه تمنای تو بود

داغ عشقی که مرا بادیه پیما کرده است

در نهایت هوس دیدن صحرای تو بود

دیشب از پنجره من خیره به مهتاب شدم

ماه من ُ ماه نمایانگر سیمای تو بود

خلوتی دارم و جز پای تو پایی نرسد

بحرمخانه دل ُ سجده گهم پای تو بود

عقل اگر مصلحت عافیتم می فرمود

دل دیوانه من در غم سودای تو بود

ای خوش آن لحظه که پروانه در آتش می سوخت

آن بجای من و این شمع شرر جای تو بود

خیره در چشم تو بودم که سرابی است مرا

جان بس تشنه من غرقه دریای تو بود

صحبت نیمه شب و وعده فردا زیباست

حاصل عمر عبث امشب و فردای تو بود

عشق جاوید تو از سینه ام آسان نرود

تا ابد منظر ما صورت و بالای تو بود

زیر شلاق نظر شیفته ات جان می داد

شاهد مهلکه اش دیده ی شهلای تو بود

سیل خون گرچهز جان در دم آخر می رفت

چشم حیرت زده ام محو تماشای تو بود

فاش خواهد شد و عالم همه خواهد دانست

عافی سوخته دل شاعر شیدای تو بود

اصلان رخت شه

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/09/20 ساعت 19:31 به دستان پریسا |

محرم ماه عزا بر همه شیعیان عزادار تسلیت باد.

باز محرم رسید ماه عزای حسین *******سینه ما می شود کرب و بلای حسین
کاش که ترکم شود غفلت و جرم و گناه ****** تا که بگیرم صفا من زصفای حسین

التماس دعا

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/09/07 ساعت 8:52 به دستان پریسا |